کوچه دیاگون

از کتاب‌هایی که می‌خوانم، می‌نویسم.

کوچه دیاگون

از کتاب‌هایی که می‌خوانم، می‌نویسم.

در ستایش «قرار» و تقبیح «فرار» _ نقدی بر ناطور دشت

در ستایش «قرار» و تقبیح «فرار»


«تا حالا شده جونت به لبت برسه؟ یعنی شده فکر کنی اگه کاری نکنی همه چیز خراب می‌شه؟ منظورم اینه که مدرسه و اینا را دوست داری؟» هولدن این سؤال‌ها را در جایی از کتاب، از دوستش می‌پرسد.

دوستش هم می‌گوید که نه، مدرسه را دوست ندارد چون خیلی‌خیلی حوصله‌اش را سر می‌برد. ولی هولدن به رفیقش می‌گوید می‌داند مدرسه حوصله‌سر بر است ولی منظورش این است که ازش متنفر هم هست یا نه؟ «ولی من ازش متنفرم پسر، بدجوری هم ازش متنفرم.» انزجار و تنفر از زشتی و تظاهر دنیای اطراف، از تکراری بودن روزها و حقه‌بازی و قلابی بودن بیشتر آد‌م‌ها، اولین نقطه‌ای است که ما را به هولدن بسیار نزدیک می‌کند، اولین چیزی در اوست که ما را یاد ماجراهای دور و برمان می‌‌اندازد؛ «از زندگی تو نیویورک متنفرم؛ از تاکسی‌ها، اتوبوس‌ها، خیابون مدیسون و اون راننده‌ها که هی سرت داد می‌زنن که از در عقب پیاده شی و از معرفی به آدم‌های کشکی... از بالا پایین رفتن تو آسانسور... و از اون خیاط‌ها که تو خیابان بروکس شلوار آدم رو پرو می‌کنن...».

به وضوح پیداست که هولدن تقریبا از همه‌چیز متنفر است حتی از چیزهای بی‌ربطی که دلیلی برای تنفر از آنها وجود ندارد. این تنفر از پس خستگی و درماندگی سر بلند می‌کند. خستگی نقطه بعدی نزدیکی ما با اوست؛ خستگی از بی‌‌جواب ماندن انتظارهایمان از زندگی.

این بدگمانی و خشم، یک‌‌جور مقابله و مبارزه با پلیدی‌هایی است که می‌بینیم؛ یک‌جور مبارزه که شکستش از پیش معلوم است. شاید همین شکست و ناتوانی در کاری از پیش بردن باعث می‌شود که رنج‌ها بیشتر به شکل غر، فحش و نق نمود پیدا کنند. این تلخ‌ترین قسمت اشتراکات ما با کالفیلد است؛ این ترس و در پی آن  بی‌تفاوتی؛ ترس از ضعفی که ته‌مانده خوبی‌هایمان و البته ذوقمان در مقابل سیاهی دنیای بیرون دارد؛ ترسی که نهایتا به کاری نکردن و دست روی دست گذاشتن و تنهاتر شدن ختم می‌شود. این بی‌حوصلگی و ناامیدی از امکان وقوع یک اتفاق خوشایند، بارها لابه‌لای جملات هولدن دیده می‌شود؛ این همه چیز را بی‌فایده دیدن؛ «... نمی‌تونم توضیح بدم منظورم چیه. اگه هم می‌تونستم، مطمئن نیستم حالش رو داشتم». این دست و پا زدن کسی است که هم حرفی برای گفتن دارد و هم انگیزه‌ای برای بیان آن ندارد؛ «... به هر حال من که نمی‌خوام جراح، نوازنده ویولن یا اصلا چیزی بشم».

او نمی‌خواهد «چیزی» بشود و حتی هیچ تصوری از «چیزی» که می‌‌خواهد یا باید باشد ندارد و همه اینها، نتیجه آرمان‌خواهی بیش از حدی است که در جای‌جای داستان می‌شود دید؛ آرمان‌خواهی در عشق و روابط انسانی و اجتماعی.

هولدن با وجود اظهار تنفرهای چپ و راست‌اش، بارها به گونه‌‌های مختلف به ما می‌فهماند که چقدر در دوست داشتن تواناست؛ دوست داشتن لحظات ناب زندگی، حالات نایاب آدم‌ها، معصومیت و پاکی بچه‌ها. اینها چیزهایی هستند که ما هم به راحتی درکشان می‌کنیم ولی یأس اجازه نمی‌دهد آنها را درست ببینیم یا جایی برایشان در زندگی باز کنیم. ما بیش از اینها، به تنهایی‌مان اجازه بزرگ و بزرگ‌تر شدن می‌دهیم.

ما یا جا را برای این خوب دیدن تنگ می‌کنیم یا فقط در تخیلات و دنیایی که وجود ندارد، به آن پر و بال می‌دهیم و این همان سکانس شاهکار «ناتوردشت» و در واقع فصل مهمی از قصه زندگی ماست؛ همان‌جا که فیبی به هولدن می‌گوید که تو از هیچی خوشت نمی‌آید و هولدن آشکارا تقلا می‌کند و میان تنفرهای قطعی و واضح‌اش و دلخوشی‌های ناپایدار و عشق‌های دور و نامحسوس‌اش دست و پا می‌زند و دنبال چیزی می‌گردد که می‌خواهد باشد و نهایتا به این نتیجه می‌رسد که می‌خواهد یک «ناتوردشت» باشد و بچه‌ها را از خطر افتادن نجات بدهد؛ «می‌دونم مضحکه ولی فقط دوس دارم همین کارو بکنم...». هولدن جوابی را پیدا می‌کند که در دنیای واقعی جا و ارزشی ندارد.

او خودش هم اقرار می‌کند که ایده‌اش مضحک است. اهمیتی هم نمی‌دهد که ایده رؤیای دست‌نیافتنی‌اش از شعری کودکانه می‌آید که آن را هم به اشتباه حفظ کرده؛ «اگر یکی اونی رو که از تو دشت بیاد بگیره...»؛ که «بگیره» در اصل «ببینه» است. و در آخر اینکه با تمام اینها، هولدن برخلاف حرف‌هایش، «اتواستاپ» نمی‌زند که به غرب برود و در جنگل زندگی کند، خود را به کرولالی بزند و با یک دختر کرولال ازدواج کند؛ او دیگر مثل ما به «فرار» فکر نمی‌کند؛ فکر رها کردن و همه‌چیز را گذاشتن و رفتن به ناکجاآباد. با اینکه چندین بار فکر «فرار» ـ هر چقدر بچگانه و غیرعملی ـ به کله‌اش می‌زند و می‌خواهد از جایی به جای دیگر برود ولی آخر سر خودش هم به این نتیجه می‌رسد که چیزی که باید تغییر کند خود اوست و نه جا و مکان‌اش. هولدن در 261 صفحه داستان برای ما از خودش حرف می‌زند و از تنهایی بی‌حد و حصرش و ما بزرگ شدن و بیرون آمدن او از آن وضعیت پوچ و تاریک را به آرامی کشف می‌کنیم.

هولدن تصمیم می‌گیرد و شاید ناگزیر است که «قرار» را بر «فرار» ترجیح دهد؛ او جایی نمی‌رود، او دیگر نمی‌خواهد ناتوردشت باشد و حتی به فیبی سوار بر چرخ و فلک اصرار نمی‌کند که میله را محکم در دست بگیرد؛ شاید چون وقتش رسیده است که فیبی هم بیفتد و بزرگ شود؛ مثل خود هولدن که دیگر باید زندگی کند. این ناگزیری از زندگی، حتی لذت بردن هولدن از تماشای چرخ و فلک سواری فیبی را پخته‌تر و عمیق‌تر می‌کند؛ انگار بالاخره زندگی هدیه‌ای برای او دارد.

ناطور دشت _ جروم دیوید سلینجر

نقل قول هایی از ناطور دشت سلینجر:


" من دروغگوترین آدم روی زمین هستم. خیلی قباحت دارد. مثلا اگر برای خریدن یک مجله در حال رفتن به بساط روزنامه‌فروش باشم و احیانا کسی از من بپرسد که کجا دارم می‌روم، هیچ بعید نیست که بگویم قصد دارم به اپرا بروم."


" اکلی از جایی که ایستاده بود آهسته راه افتاد و آمد توی اتاق و گفت سلام. همیشه طوری سلام می‌کرد که انگار بی‌اندازه خسته و یا بی‌حوصله است. نمی‌خواست من فکر بکنم که برای دیدن من آمده‌است. می‌خواست فکر بکنم که اشتباها به اتاق من آمده‌است.

گفتم سلام. اما سرم را از روی کتاب بلند نکردم. اگر آدم سرش را از روی کتاب بردارد و چشمش بیفتد به قیافه نحس شخصی مثل اکلی، دیگر کارش ساخته‌است. البته آدم در هر صورت کارش ساخته می‌شود اما اگر چشمش به اکلی بیفتد، زودتر. "


"همیشه می‌خواست بداند چه کسی می‌خواهد بیاید. من قسم می‌خورم که اگر او مسافر یک کشتی باشد که وسط دریا دچار طوفان بشود و یک نفر او را با قایقی نجات بدهد، همین که پایش را گذاشت توی قایق فی‌الفور بپرسد که پاروزن قایق پیش از نجات او چه کسی بوده است."


"من و افسره به هم گفتیم که از ملاقات هم خوش‌وقت شدیم. این حالمو به هم می زنه. همیشه دارم به یکی میگم از ملاقاتت خوشحال شدم. در صورتی که هیچم از ملاقاتش خوشحال نشدم. گرچه فکر می‌کنم اگه آدم می‌خواد زنده بمونه باید از این حرفام بزنه."


"یکی از اشکالای این روشن فکرا و آدمای باهوش اینه که درباره چیزی حرف نمی‌زنن مگه این که مهار قضیه دست خودشون باشه. همیشه می‌خوان وقتی خودشون خفه شدن تو هم خفه شی و وقتی خودشون می‌رن تو اتاقشون تو هم بری."


"راستش هیچ تحمل کشیش جماعتو ندارم. مخصوصا اونایی رو که می اومدن تو مدرسه ها و با اون لحن مقدس خطابه میخوندن. خدایا، چقدر از اون لحن بدم می‌آد. نمی فهمم چرا نمیتونن با لحن معمولی حرف بزنن. موقع حرف زدن خیلی حقه‌باز به نظر می‌اومدن."


"امیدوارم اگه واقعا مردم؛ یه نفر پیدا شه که عقل تو کله ش باشه و پرتم کنه تو رودخونه، یا نمی دونم، هر کاری بکنه غیر گذاشتن تو قبرستون. اونم واسه اینکه مردم بیان و یکشنبه ها گل بزارن رو شکمم و این مزخرفات. وقتی مردی گل می خوای چیکار ؟"


"مشخصه یک مرد نابالغ این است که میل دارد به دلیلی، با شرافت بمیرد و مشخصه یک مرد بالغ این است که میل دارد به دلیلی، با تواضع زندگی کند."


"همش تجسم میکنم چند تا بچه کوچیک دارن تو یه دشت بزرگ بازی می‌کنن. هزار هزار بچه کوچیک و هیشکی هم اونجا نیست. منظورم آدم بزرگه، غیر من. منم لبه یه پرتگاه خطرناک وایساده‌م و باید هر کسی رو که می‌آد طرف پرتگاه بگیرم. یعنی اگه یکی داره می دوئه و نمی دونه داره کجا می ره من یه دفه پیدام میشه و می گیرمش. تمام روز کارم همینه، ناطور دشتم. می دونم مضحکه ولی فقط دوس دارم همین کارو بکنم. با این که می دونم مضحکه."


"همه‌ی بچه‌ها میله را گرفته بودند، فیبی هم میله را گرفته بود. می‌ترسیدم از رو اسبِ لعنتی بیفتد ولی هیچی نگفتم.

اگر بچه‌ای بخواهد میله‌ی چرخ‌وفلک را محکم بگیرد، نباید بهش چیزی بگویی. اگر افتاد هم که افتاد. ولی خوب نیست آدم‌بزرگ‌ها این مواقع هی گیر بدهند.

نوبتش که تمام شد، پیاده شد آمد طرفم. «بیا تو هم یه بار سوار شو.» 

 «نه من فقط تماشات می‌کنم. گمونم از همین‌جا نگات کنم کافیه.» بهش کمی پول دادم. «بیا برو باهاش بلیت بخر.» 

پولش را گرفت و گفت: «دیگه ازت عصبانی نیستم.» 

«می‌دونم. بدو. الان دوباره راه می‌افته.» یکهویی ماچم کرد. بعد دست آورد جلو که: «بارون می‌آد. داره بارون می‌آد.»

«می‌دونم.» بعد کاری کرد که خیلی بهم چسبید. دست کرد از تو جیبم کلاه شکاری قرمزم را درآورد گذاشت سرم. 

«نمی‌خوایش؟»، «فعلا سر تو باشه.»، «باشه. بدو دیگه. الان راه می‌افته جا می‌مونیا! اون وقت نمی‌تونی سوار اون اسبه بشی.» خیال رفتن نداشت. 

پرسید: «راس گفتی؟ واقعا دیگه نمی‌خوای جایی بری؟ بعدش میای خونه؟»

«آره.» واقعا هم آره. بهش دروغ نمی‌گفتم. بعدش واقعا رفتم خونه. «حالا بدو. شروع شد.» دوید بلیت خرید و به موقع سوار چرخ و فلک شد. یعنی باز دور چرخ و فلک گشت تا به اسب خودش برسد. سوارش شد و برام دست تکان داد. من هم براش دست تکان دادم. پسر از آسمان سیل می‌آمد. عین چی باران می‌بارید! همه رفتند زیر سقف چرخ و فلک تا خیس نشوند؛ ولی من همان‌طور رو صندلی نشستم. سر و گردن و لباسم خیس آب شده بود. کلاه شکاری قرمزم خوب جلوی باران را می‌گرفت ولی باز هم خیس شدم. البته همچین مهم نبود. 

یکهو از تماشای فیبی یک حالی پیدا کردم، یک حالِ خوشحالیِ عجیب. راستش از خوشحالی می‌خواستم گریه کنم. نمی‌دانم چرا! همین که با آن لباس آبی اش این‌قدر خوشگل شده بود و سوار آن اسب آن‌طور می‌چرخید و می‌چرخید، خوشحالم می‌کرد. 

کاش آن‌جا بودی و می‌دیدی."


"هیچ وقت به هیچ‌کی چیزی نگو. اگه بگی، دلت برا همه تنگ می شه."